مگذار مرگ را پذیرا شوم
عقلم را از دست داده ام
و اکنون که تو رفته ای
من ، تنها می خواهم با تو باشم
و نمی توانم ادامه بدهم
نمی توانم بخوابم و تمام شب را در بیداری به سر می برم

در میان اشک ها که تلاش می کنم لبخندی بر لب بیاورم
من میدانم تماس دستان تو
می تواند زندگی من را رهایی بخشد
اجازه نده من نا امید شوم
اکنون به سوی من بیا
من باید با تو باشم هر جور که ممکن باشد
و اکنون که تو رفته ای ...
اکنون بدون تو چه کسی هستم ؟
من نمی توانم ادامه بدهم
تنها می خواهم با تو باشم