تبليغاتX
عشق من و تو درتمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد *** آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی طوفانی ام را حس نکرد *** آنکه سامان غزلهایم از اوست ، بی سر و سا مانیم را حس نکرد *** سر به روی شانه های مهربانت می گذارم *** عقده ی دل می ستایم ، گر یه ی بی اختیارم *** شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم *** با تو بودن را برای بی تو بودن دوست دارم
با تو بودن

  

مگذار مرگ را پذیرا شوم

 

عقلم را از دست داده ام

 

و اکنون که تو رفته ای

 

من ، تنها می خواهم با تو باشم

 

و نمی توانم ادامه بدهم

 

نمی توانم بخوابم و تمام شب را در بیداری به سر می برم

 

 

 

 

در میان اشک ها که تلاش می کنم لبخندی بر لب بیاورم

 

من میدانم تماس دستان تو

 

می تواند زندگی من را رهایی بخشد

 

اجازه نده من نا امید شوم

 

اکنون به سوی من بیا

 

من باید با تو باشم هر جور که ممکن باشد

 

و اکنون که تو رفته ای ...

 

اکنون بدون تو چه کسی هستم ؟

 

من نمی توانم ادامه بدهم

 

تنها می خواهم با تو باشم

2 نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 21:6  توسط تینا  |