
این جهان پیش نمی رود ،آن هنگام که تو در دستهای من نیستی
خورشید نیز نمی تابد هنگامی که من بدون تو هستم
و جایی خالی در قلب من وجود دارد
آن هنگام که تو رفتی و از من دور شدی
خیلی طولانی شد و این انتظار مرا به مرگ می کشاند
من زنده نیستم مگر زمانی که در اینجا در کنار من هستی
دقیقه ها را می شمارم ، ساعت ها را می شمارم ، ثانیه ها را شماره می کنم
تا اینکه دوباره اینجا در کنار من هستی و هر دقیقه
ساعت ها به طول می انجامد
تا اینکه تو با من هستی
تا آن هنگام که دوباره در چشمان تو نظاره می کنم
و هنوز زمان می ایستد ! تا اینکه رهایی بخشد ، رهایی

و هر روز گویی به نظر می رسد برای همیشه به طول می انجامد ، من مجال را از دست دادم
هنگامی که من باید تو را می بوسیدم نمی توانم منتظر بمانم
چرا که من زندگی می کنم برای عشقی که ما می سازیم
نمی توانم نفس بکشم تا آن هنگام تو را در کنار خود احساس کنم
و من در تاریکی گم می شوم تا اینکه اینجا در دستهای من هستی
نمی توانم بیش از یک دقیقه منتظر بمانم
مرا وادار مکن تا مدتی طولانی ازتو دور بمانم
چرا که انتظار مرا دیوانه می کند
من زنده نیستم
تا اینکه اینجا در کنار من هستی
اینجا در کنار من

امروزم نوبتی هم باشه نوبت مهمونی من هستش . امیدوارم که میزبان خوبی برای مهمونهای عزیزم باشم
از محسن و منصور هم تشکر می کنم بابت این ایده جالبشون فدای همه تون