
... شاید ...
آیا من ؟!
به لحظه ای باز می گردم که با تو باشم
آیا تو وداع می گویی ، اهمیتی ندارد چگونه به سختی تلاش کردم
من نمی توانم بدون تو زندگی کنم ، زنده بمانم
شاید بگویی که هنوز خواهان من هستی
شاید بگویی که نمی خواهی
شاید ما بر زبان نمی آوریم که تمام شد
من نمی توانم بگذارم که تو بروی
در این اطراف گام بر می داشتم ، نمی توانستم در یابم
ما کجا اشتباه کردیم و نمی توانم ادعا کنم
من نبودم
آنچه تو از دست دادی نبود فراتر از آن ، که از دست ندهی
چیزی نیست که من بتوانم بپذیرم
هنگامی که به سوی تو می آیم
به من می گویی که بسیار دیر کردم
شاید بگویی که هنوز خواهان من هستی
...

... غم ...
ای یار غم دیده نداری خبر از من
در گردش ایام چه آمد بر سر من
من تازه گلی بودم اندر چمن عشق
نشکفته فرو ریخت فلک بال و پر من
نمی گویم سحر می خواهم از تو
نگاهی شعله ور می خواهم از تو
برای شرح دلتنگی ام امشب
مجال مختصر می خواهم از تو