تبليغاتX
عشق من و تو درتمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهاییم را حس نکرد *** آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه ی طوفانی ام را حس نکرد *** آنکه سامان غزلهایم از اوست ، بی سر و سا مانیم را حس نکرد *** سر به روی شانه های مهربانت می گذارم *** عقده ی دل می ستایم ، گر یه ی بی اختیارم *** شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم *** با تو بودن را برای بی تو بودن دوست دارم

 

 

چشمهایت بسته باشد یا باز .

 

همیشه کسی را که  دوست داری پیش رو خواهی داشت و خواهی دید .

 

عشق من چطور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه اتفاق می افتد .

 

امروز بگذار کسی را که چنین در حال مردن است ، ببینم .

 

بگذار ببینم که عشق چگونه اتفاق می افتد .

 

از زمانی که رویاهایم را تغییر دادم ، از فکر کردن به هر چیز دیگری دست کشیده ام .

 

و از زمانی که عاشق او شده ام ، احساس می کنم که خودم را در کنار او از دست داده ام .

 

وقتی تو عاشق هستی ، نه بیداری و نه در خواب .

 

چه طور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه است .

 

آیا جادوی اوست که تو را در بند گرفته است .

 

اما همه این ها به خاطر چیزی است که خداوند بر ایمان مقرر کرده است .

 

چه کسی می تواند تعیین کند چه شخصی در چه زمانی مسافر این مسیر خواهد شد .

 

و تو فقط زمانی که به کسی برسی که اسمش به روی قلبت حک شده ، عاشق خواهی شد .

 

چطور می توانم به تو بگویم که عشق چگونه است .

 

چشم هایت باز  باشد یا بسته تو همیشه در رویای او خواهی بود .

 

 

 

 

ای فلک با من عجب نقش غریبی ساختی     با مراد خویش بودم نامردم ساختی

 

میوه خوش رنگی بودم بر سر شاخ درخت   نگهان باد بر امد بر زمینم  انداختی

 

 

2 نوشته شده در  جمعه 4 آذر1384ساعت 13:37  توسط تینا  |