عشق من و تو

بنویس

 

 

بنويس
خاطرات آينده را
و مقدر كن احتمال ديدارمان را
در قيامتي نزديك
طوري كه هيچ يادم نيامده باشد
طوري كه هيچ يادت نيامده باشد بنويس
نام كوچكم را بزرگ
درست كنار نام خودت
و در خاطرات آينده
مصور كن
آفتاب بمانی

 

 

تو به من خيره شدي
تو كه با نگاهت در شعر من سوختي
از طپش تنهايي سكوتم بر تو خيره شدم
آن زمان كه تو را از بر خواندم
در ذهنت تيره شدم
به شكل خاكستري شعرهايم در نگاهت پاك شدم
در نفسهايت حذف شدم
من كه در هر ثانيه با تو ثبت شدم
اكنون در بادم
مثل شعله اي در باد بي يادم
من تو را از بر خواندم
من كه در شعرم تو را همدرد خواندم
در نگاهت ردپايي از نفرت درك كردم
در گرماي تنت لذت هوس را لمس كردم
در حضور دردم حضورت را حس نكردم
همين لحظه بود كه تو را از شعرم حذف كردم
لحظه اي رسيده است
از نوع حسرت ها
فرصتي ازفاصله ها
زماني به شكل خاطره ها
به ديروز خيره مي شوي
تكرارش مي كني
اين تكرار ترس از فرداهاست
ترس از خاطره هاست
ديروز را از بر كن
فردا را پر پر كن
كه فردايي نخواهيم ديد
كه فرداها همه بي بنيادند

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 15:31  توسط تینا  | 

یاد تو

 

نمی دانی که من هر شب / چه يادی در سرم می پرورانم

نمی بينی نگاهم را / که بر رويای روی ماه تو تا صبح / خيره می مانم

نمی خوانی تو از چشمان آرامم / سبز ترين نامه های عاشقانه سرخ  دنيا را

نمی گويی که شايد يک دل تنگ / به اميد رسيدن به دلی سنگ / همه شب تا سحرگه می زند پارو / امواج سرد دريا را

نمی خواهی اگر دريای من باشی / بيا پارو شو در دست من ای دوست / بيا بی بادبان کشتی دل را / به ساحل رهنمايم باش ای دوست

نمی آيی اگر سويم دگر بار / مگردان رويت از سوی من ای دوست / اگر چشمم به ابروی تو افتاد / مزن شلاق مو روی من ای دوست

خيالم باز پر می گيرد امشب / دلم از دوری ات می گيرد امشب / اتاق خالی و تاريک و سردم / هوای وصل تو می گيرد امشب

 

 

 

دوستت دارم ولی هرگز این راز بزرگ بر زبان نمی آورم ،

 

 

دوستت دارم ولی نگاهم را به چشمانت نمی افکنم

 

 

با شنیدن صدایت قلبم به طپش می افتد ولی هرگز نهیب جوان خود را آشکار نمی کنم

 

 

هر شب در خواب صدای محبت آمیزی را می شنوم ولی هرگز خوابم را به کسی نمی

 

گویم

 

 

در آتش تو می سوزم ولی هرگز تقاضای خود را بروز نمی دهم و اینها زندگی

 

است که زندگی را در کف اقبال

 

 

تو زیبا می نگارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 23:43  توسط تینا  | 

دور نشو

 

 
از جلوی چشمانم دور نشو


اگر که جدا شوی


شراره های آتش دلتنگیم برافروخته خواهند شد


و من در شعله های خویش خواهم سوخت و از بین خواهم رفت

 

پیش از تو


من  همچون کولی آواره ای در روزگار سرگردانی ها پرسه می زدم


و بعد از تو تنها چیزی که در حال به دست آورن آن هستم رنج و غم جدایی ناشی از دوری توست

 

خیلی دوستت دارم


و به خاطر عشقت


آنچنان شکیبایی از خود نشان می دهم که غیر قابل بیان است

 

تنها برای من طلوع کن


از پیش چشمانم نرو


در کنار من بمان


ای عشق من , من را از پیش خود نران


و نه نه نه

 

 

 

 
از رو به روی
چشمانم دور نشو

 

اي کسيکه من را در آتش عشق و پريشاني رها کرده اي


شب و روز روياي با تو بودن را مي بينم

 
دلتنگي من را رنج مي دهد و باعث خستگي من شده است


تنها هنگاميکه در کنار تو هستم احساس آرامش مي کنم

 

من عاشق تو هستم


و در عشق تو مي
سوزم


و زندگي من به خاطر وجود توست اي هستي من

 

من عاشق تو هستم


و در اين عشق مي سوزم


و روز همچون يک سال بر من سپري مي شود

 

باور کن که دلم واقعا برايت تنگ شده است
 
وجود من به همراه توست در حاليکه قلبم غمگين است

 
به تو فکر مي کنم در حاليکه تو از من دور هستي

 
و همچنان منتظر تو هستم و از شدت مهر تو ذوب شده ام

 

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 11:25  توسط تینا  | 

دلم تنهاست

 

دلم تنهاترین دلهاست اینجا

که از دست رفاقت تیر خورده

 

دلم با پای خسته لنگ لنگون

تن زخمی شو از کوی تو برده

 

قدیما مونس و یارش تو بودی

ولی حالا دلم تنها ترین ...

 

چه خوش بودم به حرفهای دروغت

که عشق من پناه آخرین

 

 

 

 

... ببینمت ...

 

بگذشت در فراق شبهای بی شمار

              هر شب در این امید که ببینمت .

                         نازم به بی نیازیت ای شوخ سنگدل

                                         هرگز نشد اسیر بی تمنا ببینمت .

 

 

منت پذیر قهر و عتاب تواءم  ولی

               می خواستم که بهتر از اینها ببینمت.

                            شب چون به چشم اهل جهان خواب

                                       می دود میل تو گرم در دل بی تاب می دود .

 

 

در پرده نهان دلم جای می کنی گویی

              به چشم خسته تنی خواب می دود .

                        می بوسمت به شوق و برون می شوم

                                  ز خویش چون شبنمی که برگل شاداب می دود.

 

 

 

 

 

 

 

... تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

 

گفتم که بعد ازآن همه محنت آن عشق و آن دنیای محبت

آن سر به زانو بردن و زاری. آن عشق وآن دلداری و یاری

تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

گفتم پس از آن بی خبری ها آن گریه ها و دیوانه گری ها.

گر جان ز شیدایی به لب آری جز من به یاری دل نسپری تو

مرا تنها نگذاری ...

 

 

تا دلم مست و مد هوش تو شد گلشن عشقم در آغوش تو شد

گفتم که بیایی تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

هر زمان بردی نام دگران چون مرا دیدی از غم نگران گفتی

که به جز من به جهان دلداده نداری تو مرا تنها نگذاری ...

 

 

گمان ندارم مرا دگر تو به غم جدایی بسپاری ز غم بمیرم اگر

تنها بی پناهم بگذاری مرا که ترسم خدا نکرده دگر نیایی به

برمن ندانی آن دم که بی تو هستم دلم چه آورد به سرم  ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 21:36  توسط تینا  |